من يه سوال دارم. من كه نماز نميخونم و اصلا از دين خوشم نميياد روز قيامت چيكارم ميكنن؟ ميفرستنم جهنم؟ يا از رو پل صراط كه مييام رد شم ميفتم پايين؟ يا سرب داغ تو يه جاييم ميكنن؟ يا چوب نيمسوخته؟ يا ..................
اگه خدا بخواد منو اين بلاها را سرم بياره اونوقت اون كسي كه يهو با هواپيما ويژي ميره تو يه ساختمون شونصد تا را ميكشه يا اون مادري كه چند سال بچه ش را تو كمد زنداني كرده بوده و وقتي كه دختر بچه نه ساله را پيداش ميكنن 20 پوند وزنش بوده ، اونا را هم بخواد همينطوري مجازات كنه پس اونوقت تكليف چيه؟ يا اون مادري كه 5 تا بچه ش را تو وان حموم خفه ميكنه يكي يكي، يا اون يارو كه چند سال پيش آدما را ميدزديد مي برد تو خونش تيكه تيكه ميكرد و باهاشون آبگوشت و كله پاچه درست ميكرد اونا چي؟و و و........
حالا هي اين حجج اسلام بيان واسه من و امثال من كس وشعر بگن.
اصلا ما يه حديث در اين باره داريم كه ميگه :
مي بخور منبر بسوزان مردم آزاري نكن.
من بهش ميگم حديث. ما خودمون اينهمه تو ادبياتمون پند و اندرزهايي داريم كه از صد تا حديث ( كه خيلي هاش هم معلوم نيست از كجا در اومده) با مسمي تره اونوقت ميريم قاطي عربها دنبال حديث ميگرديم.
اينا را واسه تو دوست عزيز گفتم كه منو نصيحت كرده بودي. مرسي از نصيحتت اما رفيق ما گوشمون از اين حرفها پره . از ما بكش بيرون جون هر كي كه دوست داري. بذار ما تو همون جهل و ناداني كه هستيم بمونيم.
در ضمن ديگه هم واسه من حديث مديث ننويس .
قربوقت.
1/29/2002
1/28/2002
ديروز رفته بوديم مال(همون بازار خودمون). بعد از يه كم پرسه زدن خسته شدم رفتم روي يكي از نمكتهاي وسط مال نشستم. همينطور كه داشتم ملت را نگاه ميكردم متوجه چند تا خونواده شدم كه داشتن ميومدن. سه تامرد و دو تا زن و يه چند تايي هم بچه. از قيافه مرداشون يه كم شكم برد كه اينا ايراني هستن. نزديك تر كه شدن و صداشونو شنيدم ديدم بله دارن فارسي حرف ميزنن. از جلوي من رد شدن ولي كوچيكترين بچه شون كه فكر ميكنم يه پسر بچه دو سه ساله بود برگشت و دويد به طرف من. مامانه برگشت بچه را صدا كرد.
نيما نيما بيا مامان.
بچه هه محل نذاشت. مامانه كه فكرش را نميكرد من ايراني باشم واسه اينكه بچه را بترسونه ايندفعه گفت:
نيما. مگه با تو نيستم ميگم بيا. ببين اون آقاهه كه اونجا نشسته(يعني من) ميدزدتتا.
بچه بدبخت يه نيگا به من كرد جام كرد دويد پيش مامانش.
تازه من از بچه بيشتر جام كردم. يه لحظه به خودم گفتم عجبا. ما هم قيافهمون به آدم دزدا ميخورد و خودمون خبر نداشتيم.
يهو خندهام گرفت. مامانه ديد من دارم ميخندم يه لبخند زد و به انگليسي گفت كه مثلا بچش شيطونه.
من هم يهو اون حس اذيت كردنم گل كرد!! به فارسي گفتم :
ولي عوضش حرف گوش كنه.
يهو خانومه بدبخت سرخ شد. گفت واي آقا من خيلي معذرت ميخوام من فقط ميخواستم بچه را بترسونم . خيلي ببخشين و از اين جور حرفها.
از اون بيچاره معذرت خواهي از من هم خواهش كردن كه نه بابا مسئلهاي نيستش كه .خلاصه دردسرتون ندم آقايون هم اومدن و ديگه شروع كرديم به خوشو بش كردن.
بعد كه رفتن به خودم گفتم آخه مگه مريضي . حالا اون بيچاره ميخواست بچه را بترسونه يه چيزي گفت. توخجالت زدش كردي. ولي باور كنين من نميخواستم خانومه را خجالت زده كنم. من هر موقع يه ايراني دور و برم ببينم به هر بهونهاي شده ميرم سر حرف را باهاشون باز ميكنم. (آخه اينجا ايروني خيلي كم هست).
ولي خيلي خنديديم.
Posted by farshad at 15:03 0 comments
1/26/2002
ديروز حسابي گنده كاري كردم. من دو روز بود كه داشتم روي پروژه ام كار ميكردم. البته خيلي كار سختي نبود ولي وقت زياد ميبرد. خلاصه بعد از اينكه مرتبش كردم و پرينتش كردم و روي ديسك هم ذخيره اش كردم .بعدش ديدم انگار يه چيزي زيادي هم اضافه شده. من هم زرتي پاكش كردم. پاك كردن همانا و پروژه به گا رفتن همانا. آي به خودم دريوري گفتم. خلاصه كه حسابي گاگول بازي در آوردم. بعد از يه چند دقيقه اي كه همينطور غمناك به مونيتور خيره شده بودم و اون كلمه فايل كن نات فاوند(يا يه چيزي تو همين مايهها) را نيگاه ميكردم (فكر ميكنم يه 4 يا 5 دقيقه اي بود) ديدم فايده نداره. در يه چشم به هم زدن تر زده بودم به دو روز زحمتم. حالا خدا را شكر همه كدهايي كه نوشته بودم را پرينت كرده بودم فقط بايد از نو مينشستم پروگرام را ديزاين ميكردم. (چي دارم بلغور ميكنم.) آقا دردسرتون ندم نشستم از نو به نوشتن برنامه كه ديدم خيلي گشنمه. رفتم يه از اين پيتزا آماده ها كه فقط بايد ده دقيقه بزاري تو فر با حاضر بشه را از تو فريزر برداشتم گذاشتم تو فر دوباره اومدم سر كارم . حدود نيم ساعت بعد بود كه فهميدم دوباره يه گند ديگه بالا آوردم . پيتزاهه سوخت. دويدم از تو فر درش آوردم اما ديگه دير شده بود. ديگه چاره چي بود. پيتزاي سوخته را با مكافات و با زور نوشابه خوردم. تازه هي هم مي خواستم خودمو گول بزنم كه تازه برشته شده. اما از برشته مرشته به رد بود.
ناها ر سوخته و يه دوباره كاري الكي. حرف نداره ها. مگه نه؟ اما ديگه به هر نكبتي بود تا امروز ظهر تمومش كردم.
Posted by farshad at 15:07 0 comments